سایت نقطه نظر تلاشی برای رفع ابهامات و تعصبات عامه مردم راجع به دیانت بهائی است.

قبولي در دانشگاه تا اجازه براي دفن
2009-10-15

در یك روز آفتابی ماه سپتامبر، 1400نفر در جلسه ای عمومی که در سالن لیزنر دانشگاه جرج واشنگتن تشکیل شده بود به سخنرانی دکتر آذر نفیسی، نویسندۀ «خواندن لولیتا در تهران» و شهرۀ آغداشلو، هنرپیشۀ نامزد جایزۀ اسکار برای بازی در فیلم«خانه ای از شن و مه» گوش فرا دادند. این سخنرانی از این جهت مهم بود كه این دو با اینكه ایرانی هستند و در ایران متولد شده اند و هیچكدام بهائی نیستند، در دفاع از هموطنان بهائی خود سخنرانی كردند. خب البته این خبر از چند جهت خیلی مورد توجه قرار گرفت، و بازتابهای متفاوتی داشت، از بازتاب های جنجالی ونامعقول فارس نیوز وكیهان گرفته تا... اما چیزی كه مهمه، اینه كه ایرانی ها نشان دادند كه همه با هم متحدند و از نقض حقوق بشر بیزار هستند. شهره آغداشلو به بهائی بودن متهم شد، اما خداراشكر اینبار كسی به شیعه بودن ویا نبودن، افتخار نكرد. زیرا كه مذهب به تنهائی برای كسی افتخار نمی آورد و این عمل صالح واخلاق ما آدمهاست كه میتونه برای ما افتخار آفرین باشه، درست مثل همون كاری كه این دو شیرزن كردند.

اما درست یك روز بعد از این اظهار نظرها، خانم روحیه یزدانی (بقائی) از یاسوج كه چند روزی را به مرخصی آمده بود، دوباره به زندان برگشت. اما این روز فقط برای خانم بقائی و اطرافیانشون و احبای یاسوج روزدلگیری نبود. در این روز چند تا اتفاق مهم در چند جای ایران رخ داد. آقای بشیر تشکر، که در دانشگاه پلی تکنیک اصفهان پذیرفته شده بود، وقتی برای ثبت نام وبا هزار امید وآرزو به دانشگاه رفته بود، گفته شد «مشکلی» دارد که مانع ثبت نام وی است. وقتی او ماهیت «مشکل» را جویا شد، به وی توصیه شد با حراست و ریاست دانشگاه ملاقات کند. خب البته تو این سالها همه بهائی ها ماهیت این مشكلها را می دانند. مطابق معمول حراست و ریاست، آقا بشیر را به سازمان سنجش و آموزش در تهران، پاس دادند. شب كه آقای تشكر داشت چمدانش را می بست كه عازم تهران بشود، از دانشگاه با او تماس گرفته و خواستند سفرش را لغو کرده، روز بعد به دانشگاه مراجعه کند. خب البته موضوع به این راحتی ها هم حل نشد، دانشگاه از ایشون یك تعهد نامه می خواست به این مضمون:

قوانین و مقررات دانشگاه را رعایت خواهد نمود،از تبلیغ دین بهائی خودداری خواهد نمود.

آقای تشکر این جملات را چنین تغییر داد:

تشکیلات بهائی فعلأ تعطیل است و من نیز در آن عضو نیستم. در دانشگاه تبلیغ نمی نمایم.

به آقای تشکر گفته شده ثبت نام وی مشروط به این است که مسئولان جمله های تغییر یافتۀ وی رابپذیرند. خب البته هنوز معلوم نیست كه بلاخره این جملات پذیرفته شده یا نه؟ اما آیا واقعا این انصاف است كه یكی از شهروندان این كشور برای درس خواندن، باید اینجوری تعهد بده و بین این اداره و اون اداره سرگردان بشه؟

همه این اتفاقات واسترس ها برای آقای تشكر زمانی اتفاق افتاد كه یكی دیگه از خانواده های بهائی اصفهان در عزادار بودند. اما چه عزاداریی كه اجازه دفن میت را به خانواده اش ندادند!! مسئولان شهرداری نجف آباد، با خاکریزی به ارتفاع تقریبی ده متر، خیابان منتهی به گورستان بهائیان را بستند و بدین ترتیب از ورود آنان جلوگیری نمودند. بشنوید از مرحوم كه در سردخانه بیمارستان افتاده بود وبرای كفن ودفن احتیاج به اجازه برادران اطلاعات داشت!! ظاهراً بیمارستان به خانوادۀ آقای صبحی اطلاع داده که تنها با اجازه و در حضور مأموری از وزارت اطلاعات جسد وی را ترخیص خواهند کرد. متعاقباً وزارت اطلاعات اعلام کرد چنین اجازه ای به شرط عدم دفن آقای صبحی در قبرستان بهائی نجف آباد داده خواهد شد. جوری از ترخیص صحبت می كنند انگار كه كالای قاچاق كشف كردند كه حالا باید ترخیص هم بشه!! انگار نه انگار كه از قدیم گفته اند میت روی زمین نمی مونه.
اگر فكر میكنید دشمنی با اجساد مرده های بهائی به همینجا ختم میشه اشتباه كردید. عین همین اتفاق در سمنان هم پیش آمد تا این شك كه اینگونه اقدامات هماهنگ شده و با برنامه ریزی قبلی هست تبدیل به یقین بشه. هنگامی كه آقای حسن کسایی، از بهائیان سمنان درگذشت، خانوادۀ ایشان به مدت دو روز در صدد کسب جواز دفن از شهرداری و شورای شهر سنگسر بودند که هر دو از صدور جواز لازم سر باز زدند.

به خانواده ایشان گفته شد نمی توانند آقای کسایی را در گورستان بهائیان سنگسر دفن کنند و باید یا جسد وی را به تهران ببرند یا در سمنان زمینی برای دفن خریداری کنند. خانواده آقاى کسائى سرانجام توانستند از طریق دفتر استاندار جوازی بگیرند. از ایشان خواسته شد ٢٠٠٠٠٠ تومان برای جواز بپردازند و مراسم خاکسپاری را به حد اقل افراد ممکن محدود سازند. البته غائله همین جا ختم به خیر نشد، در روز خاکسپاری، افراد ناشناسى بیرون گورستان تجمع کردند و از مراسم فیلم برداری نمودند. این مطلب به پلیس گزارش شد و وقتی پلیس رسید، افراد ناشناس شروع به تهدید و توهین به متوفی و خانوادۀ وی نمودند.!! فردای اون روز هم هیمن عده جلوی مقابل دفتر شهرداری سنگسر جمع شدند و شعارهای ضد بهائی مانند «مرگ بر بهائی»، «مرگ بر صهیونیسم» سر دادند، به علاوه در مدت دو روز فاصله درگذشت آقای کسایی و دفن وی، با پسر وی از شماره ای ناشناس تماس های تلفنی تهدید کننده و توهین آمیز گرفته می شد. علت فیلم برداری را كه ما نفهمیدیم، حتما میخواستند ببینند چه كسانی در مراسم شركت می كنند فردا به جرم اغتشاش دستگیرشان كنند دیگر!! ما كه سر از كار آقایان در نمی آوریم مگر شركت در یك مراسم تدفین هم جرم است؟ یعنی این همان ایرانی است كه بعضی ها آنرا آزادترین كشور دنیا می خوانند؟ كشوری كه در آن حتی به مرده ها هم رحم نمی كنند؟ تا زنده ای كه نه می توانی درس درست و حسابی بخوانی و نه كاری داشته باشی، هر لحظه هم كه شاید با حكم و بعضا بدون حكم ممكن است بریزند توی خانه ات و داروندارت را ببرند، آخر سر كه از همه اینها خلاص شود باز هم نمی گذارند آرامش داشته باشی. یا با بلدوزر شخمت می زنند یا راه قبرستان را می بندند یا فحشت می دهند....اینجا دیگر كجاست؟؟

اما از اینها كه بگذریم سه جوان زندانی بهائی درشیراز به نوبت به مرخصی آمدند تا دیداری تازه كنند. ابتدابه خانمها، رها ثابت و هاله روحی مرخصی داده شد و چند روز بعد هم كه آقای ساسان تقوی به مرخصی پنج روزه آمدند.

احتمالا وقتی كه خانمها ثابت و روحی، درنیمه های شب از خاطرات و سختی های زندان برای خانوادهء خود صحبت می كردند، یكی از شهروندان بهایی رفسنجان به نام "فرزاد موهبتی" مشغول خاموش كردن آتشی بود كه توسط افراد ناشناس – بخوانید افراد تابلو بهتر است!! – در حیاط خانه اش بپا شده بود!! بله باز هم آتش سوزی عمدی خودروهای بهائیان كه همچنان ادامه دارد و نیروی انتظامی هم مطابق معمول نمی تواند یا بهتر است بگوییم نمیخواهد كاری انجام بدهد. خب نهایتاً به كمك اهالی محل و حضور آتش نشانی، آتش سوزی مورد اشاره خاموش می شود. اما معلوم نیست دوباره تكرار نشود.

نظر خود را بنویسید


هر چند چشيدن جام بلا در راه

پرستو
ارسال شده در : 1388/7/28

هر چند چشيدن جام بلا در راه محبوب بي همتا براي بهائيان از شهد و عسل شيرين تر است و اجر و پاداش صبر و استقامت خود را در برابر ظلم و ستم از پروردگارشان خواهند گرفت ولي با تمام اين ظلمها دلم براي اين ظالمين خيلي مي سوزد آن هنگام كه در دادگاه عدل الهي حاضر مي شوند وحكم قضا را از دست قاضي القضات در يافت مي كنند .هرگز دلم نمي خواهد جاي آنان باشم زيرا تصورش هم ترسناك است.