سایت نقطه نظر تلاشی برای رفع ابهامات و تعصبات عامه مردم راجع به دیانت بهائی است.

برگرفته از: http://news.gooya.com/politics/archives/2014/08/184719.php

بهاييان و فلسطين، روايتی ديگر، صفا راستی (شينتو)

بار ديگر اتش جنگ در فلسطين شعله ور شد. نزديک به دو هزار نفر کشته و هزاران نفر بی خانمان. قربانيان اصلی و بيگناه ان زنان و کودکان بودند. اغلب فلسطينی. بسياری در سراسر عالم بر عليه اين کشتار تظاهرات کرده و ان را محکوم کردند. از انجا که يک طرف اين جنگ، اسرائيل بود يعنی کشوری که مرکز اداری و روحانی بهاييان در ان واقع شده است محملی شد تا بار ديگر بهاييان نيز موضوع حرف و حديثهايی شوند. اقا يا خانم م . محمدی مقاله ای با عنوان فلسطين و بهاييان نگاشت و اين سوال را مطرح نمود که چرا بهاييان حمله به غزه را محکوم نکرده اند. قبل از پرداختن به موضوع و موضع مقاله ايشان بايد ذکر کنم که احساسات پاک و بی شائبه نويسنده برای من کاملا قابل درک است. همچنين قلم روان و استفاده از استعارات بسيار هوشمندانه و اديبانه و نگارش سليس ان و همچنين رعايت انصاف و بی طرفی که در بخشهايی از مقاله ايشان بوضوح مشاهده می گردد نيز شايان بسی تمجيد و تحسين است. ايشان از بهاييان با عنوان " گروهی از هم وطنان من" ياد می کند که در فضای کنونی رسانه ها، عبارتی بسيار بزرگ منشانه تلقی می گردد. همچنين ظلم های وارده بر انها را محکوم می نمايد که اين هم بسيار مهم است اما همه اينها مانع از نقد برخی نتيجه گيريهای کما بيش شتابزده يا برامده از همان احساسات پاک که در واقع محور اصلی مقاله است نمی گردد.

فرموده اند:

نکند چون بيت العدل اعظم تحت حمايت و توجه دولت اسرائيل، به اداره ی امور عالم بهايی و تبليغ و گسترش ديانت بهايی مشغول است، نمی تواند در برابر ظلم ديرپای اسرائيل اعتراض کند؟

نخست انکه اسراييل توجه و حمايت خاصی نسبت به بيت العدل بهاييان معمول نمی دارد و همان روشی را نسبت به انها دارد که در قبال ديگر اديان و مذاهب در اسرائيل اتخاذ می کند بنابراين بهاييان از اين بابت دين خاصی به اسرائيل ندارند تا بدان جهت بخواهند اغماض يا نبينم کاری کنند. ديگر اينکه حتی اگر بيت العدل بهاييان، اسراييل را محکوم کند قاعدتا باعث نمی شود تا اسرائيل ديگر از انها حمايت نکند و يا روش خود را نسبت به انها تغيير دهد. مستحضريد که در خود اسرائيل هم و از طرف خود اسرائيليان هم بر عليه سياستهای دولت تظاهراتی بر پا می شود و اين جزئی از دموکراسی پذيرفته شده در جهان امروز است لذا بهاييان هم قاعدتا نبايد چنين نگرانی يا واهمه ای داشته باشند.

فرموده اند:

برگرفته از: https://www.tribunezamaneh.com/archives/56315?tztc=1

حکایت دنباله دار ویران کردن قبرستانهای بهاییان

به تو می نویسم، به تو که گوشی برای شنیدن داری و شانه ای برای گریستن

به تو که دست یاری ام را می فشاری و قلبت برای رنج دیگران به درد می اید

برای لحظاتی دلت را به من بسپار. تو را به کودکی ام خواهم برد.

بیا دری را بکوبیم که باغبانی مهربان ان را می گشاید. اینجا گلستان جاوید شیراز است. گورستان بهاییان شیراز، با درختان سر به فلک کشیده ی سرو و کاج، گلکاری های زیبا و منظم، قبوری گاه ساده، گاه با نقش و طرحهای عجیب و غریب، سالنی بزرگ برای برگزاری مراسم نماز و تشییع و صدای زیبای پرندگان. اینجا بر بالای قبور می ایستادیم، خاطرات زمان حیاتشان را مرور می کردیم، گاهی اشکی می ریختیم و با دعا و مناجاتی لطف خدا را در حقشان می طلبیدیم. مادرم به من می گفت مواظب باش پا بر سر سنگهای قبور نگذاری چون بی احترامی است.

جوان شدم. انقلاب اسلامی پیروز شد و امید عدل در دل مردم جان گرفت. روزی شنیدیم که گلستان را گرفته اند. اجازه ی به خاک سپردن مرده ها را نمی دهند. می شنیدیم که سنگهایشان را شکسته اند، قبرها را کنده اند، درختان را خشکانده اند و سالن را به اتش کشیده اند. یک روز از روی ماجراجویی جوانی، از دیوار فرو ریخته ان به داخل رفتیم. همه چیز نابود شده بود. ان همه ارامش و زیبایی به خرابه ای سوخته و درختانی شکسته و خشک تبدیل شده بود. بر سنگ قبر شکسته مادر بزرگم که به زحمت پیدایش کردیم اب و گلابی ریختیم، دعایی خواندیم و برگشتیم و باورم نبود که با این فضا چه پیوند عمیقی خواهم یافت.

جوانی ام با مصائب و بلایای بی حد و شمار طی می شدند. نوزده ساله بودم که گردباد بلا، خانه امن و پر مهر ما را نابود کرد. پدرم که همیشه برایم مظهر صبر و شکیبایی و قدرت و اقتدار بود، مادرم که مظهر عطوفت و لطف و گرما بود و خواهرم، رویای شاد و پر نشاط و دوست داشتنی به عدالتی که هر گز نیامد به زندان افکنده شدند. با هشتاد مرد و زن و جوان بهایی دیگر که ماهها عمر پر ارزش خود را در بین دیوارهای ظلم زندان عادل اباد شیراز می گذراندند و من ناباورانه سکوت و بی تفاوتی مردم را نظاره می کردم.
هفت ماه بعد در خرداد ۱۳۶۲، خبر شهادت شانزده شیر مرد و شیر زن بهایی، عالم را به لرزه در اورد و خانواده ی عزیز و شجاع من جزء انان بودند. هرگز نتوانستم عمق درد و غم و البته احساس افتخاری که در وجودم موج می زد را بیان کنم. اجساد پاک و مطهرشان را برای خاکسپاری به من ندادند. با هزار التماس و به خاطر ترحم دل ماموری که هنوز از انسانیت اثری در وجودش مانده بود توانستم برای اخرین بار به صورتهای سرد و رنج کشیده شان، به جای طناب دار، بوسه زنم.