سایت نقطه نظر تلاشی برای رفع ابهامات و تعصبات عامه مردم راجع به دیانت بهائی است.

حال کی گفته که بهاییّت دینه!!؟؟

مقاله ای تحت عنوان «هویت سیّال دینی ما و مفهوم مشترک "نور" - مدخلی بر استحالۀ دینی ما در فراز و نشیب تاریخ» (١) در ایران وایر به چاپ رسیده که اخیراً مطالعه گردید. گرچه این مقاله بسیار دقیق و آگاهانه مفهوم مشترک "نور" را در ادیان مختلفه از نقطه نظر ملّیتی ایرانی بررسی نموده که بسیار جای تقدیر دارد ولی هدف از این نوشتار توضیح لازمی است دربارۀ مطلبی که به عنوان "نظرها" در آخر همان مقاله از شخصی بنام "نیک دل" اظهار شده. ایشان نوشته اند که:

«حال کی گفته که بهاییت دینه!!؟؟ اگر همین الان یک سر به سایت ورقا بزنید که از سایت های اصلی بهاییّت است، به صراحت اونجا گفته که الان دیگه عقل بشر کامل شده و بعد از پیامبر اسلام دیگر پیامبری نمی آید این هم عین مطلب بهایی ها: بها ءاله می گوید دوران پیامبری با پیامبر گرامی اسلام (ص) خاتمه یافته امروز دوران بلوغ نوع بشر و دوران عقل است نه پیامبری پس دیگر بعد از اسلام به نظر بهاءالله پیامبری نیست و بشر خودش باید راهش را پیدا کند و لذا بهاییّت اصلا دین نیست»

قبل از اینکه به جواب این دوست گرامی که آیا دیانت بهائی دین هست یا خیر توجه شود، نکتۀ بسیار مهمّی باید در حمایت از نویسندۀ این مقاله ذکر شود و آن این است که نویسندۀ محترم اصلا در مورد حقانیّت و عدم حقانیّت هیچ یک از ادیان ذکر شده در مقالۀ خود صحبتی به میان نمی آورد. ایشان یک دریچه ای به عنوان " نور" (۲) را به روی خواننده می گشایند که اصولاً این نکات دقیق در تطبیق ادیان مورد مطالعه قرار می گیرد و آن ظهور ادیان مختلفه در میان ملت ایران و وجه مشترک و مفاهیم آنها است که مورد بررسی قرار می دهد. بنابراین اصل، این دوست عزیز مانند تمام دیگر نامهربانان به اشتباه مسئلۀ دیگری را مطرح می نمایند که هیچ ربطی به مقاله ندارد.

بعد از این مقدمه باید اذعان داشت که چنین اظهار نظری و یا شبیه آن فقط از عدم آگاهی و اطلاع کافی نویسندۀ آن صورت می گیرد که به جوابی در زیر بدان توجّه خواهیم کرد تا مطلب برای ایشان و دیگران کمی روشن گردد.

برگرفته از: http://news.gooya.com/politics/archives/2014/06/182213.php

مطلب زیر مقاله ای است که به قلم استاد فقید فلسفۀ دانشگاه تهران دکتر علی مراد داودی که در اوایل انقلاب به خاطر بهائی بودن ربوده شد و به قتل رسید، نوشته شده است. عین مقالۀ ایشان از منبع زیر تقدیم خوانندگان عزیز می شود. برای شرح مختصر احوال جناب دکتر داودی، از جمله رجوع شود به: http://www.vaselan.org/

برگرفته از: مجلۀ «آهنگ بدیع»، سال ۲٩، شمارۀ ٣۲٧، مرداد- شهریور ١٣٥٣، ١١شهر الکلمات اِلی ١٥شهر العزّة، صص: ۲٣- ٣۰

امر بهائی و فلسفه شرق

علی مراد داودی

چون بحث حکمت در میان است بهتر آنکه از اصطلاحات حکما فائده بر گیریم وطرح مطلب را با استمداد از ارسطو و دو اصطلاح مشهور او آغار کنیم. هر شیئی از اشیاء جسمانی و هر امری از امور معنوی را ماده ای و صورتی است. ماسوای ذات واجب که صورت محض است و به یک اعتبار غیر از جواهر مجرّده، هر چه در حیّز وجود باشد مستغنی از مادّه نیست. ادیان و شرایع و مذاهب، لا اقل از آن حیث که در عالم امکان به ظهور می رسند، از این قاعدۀ کلیه مستثنی نمی توانند بود. هر دینی مثل هر موجود دیگری مادّه ای و صورتی دارد. صورت دین امری است که از حق صادر میشود و مادّه آن استعدادی است که در عالم خلق برای قبول این صورت پدید می آید. صورت دین ناشی از وحی الهی است و مادّه آن واقع در تمدن نوع انسان در هر عصر و زمان است.

پس اگر سخن در این باره به میان آید که هر دینی از فرهنگ زمان چه سودها به دست آورده و چه بهره ها بر گرفته است، چه عناصری از علم و ادب و حکمت و صنعت و اخلاق و حقوق اقوام مختلف در آنها وارد شده و چه عواملی در تکوین شعائر و شرائع و مراسم و مناسک آنها اثر گذاشته است نباید چنین بحثی را مخالف اعتقاد صحیح دانست و نباید کسانی را بدین سبب که جرأت به خود داده و قدم در این راه نهاده اند تکفیر و تخطئه کرد. آنچه مسلم است اصحاب ادیان در ادوار ظهور خود ناگریز به زبان مردم همان ادوار سخن می گویند. در زمینۀ آداب و عادات و اخلاق عصر خود گام بر می دارند، از شعر و نثر و علم و صنعت و قانون مستفید می شوند، اجزائی از تواریخ و قصص و امثال و حکم را چنانکه معمول زمان است می گیرند و می پذیرند و تشخیص این اجزاء و عناصر که از منابع مختلف مایه گرفت و در هر یک از ادیان و شرائع واردشده است چندان دشوار نیست. مثلاً آسان می توان نشان داد که دیانت مسیح از حکمت یونان و تمدن روم و فرهنگ یهود چه فوائدی گرفته یا دین اسلام از عرب و یهود و یونان و شام و ایران چه عوایدی داشته است. منتهی هر آنچه از این قبیل گفته شود و هر فوائدی از هر مأخذی به دست آید مادّه ایست که صورت دیانت در آن ظاهر می شود و این صورت که همان امرالهی است منشاءی جز وحی نمی تواند داشت. آنچه باید مواظب بود این که در تشخیص عناصر مختلفۀ مقتبسه از منابع دنیوی به راه اشتباه نرویم و عامل اصلی و حقیقی ظهور ادیان را که نشانه بدعیّت آنهاست منکر نشویم و صورت الهی دیانت را در مادّه طبیعی آن منحل و مستهلک ندانیم. با این مقدمه عجیب نیست اگر بخواهیم که در بارۀ امر بهائی و معارف مشرق زمین و مناسبات این دو با یکدیگر گفتگو کنیم و مثلاً در مبحثی که اینک آغاز کرده ایم بکوشیم تا نشان دهیم که از افکار متداول در عالم اسلام و عقاید حکمای ایران چه اجزاء و عناصری در دیانت بهائی وارد شده و چگونه مواد مأخوذه از افکار پیشینیان در ظهور صورت جدیدۀ امر بدیع [دیانت بهائی] تأثیر بخشیده است.

موضوع این مقال "دیانت بهائی و فلسفه شرق" است و نخست باید ببینیم که منظور از فلسفه شرق چیست و برای یافتن جواب این سؤال باید معلوم داشت که "شرق" کجاست؟- پیداست که به هر اعتبار خاص می توان معنی خاص از "مشرق زمین" اراده کرد. معمولاً امروز مشرق به آسیا و اقیانوسیه می گویند و اروپا و امریکا را غرب می نامند و تکلیف افریقا در این میان معلوم نیست، گویا بتوان گفت که ممالک شمالی اسلامی این قاره را، اگر چه بعضی از آنها در اقصای غربی دنیای قدیم قرار د ارد و حتّی نام آن نیز مغرب است، جزء مشرق زمین به حساب می آورند و از همین جا بر می آید که هرگاه مقصود ما تشخیص طرز تفکر و تقسیمات مدنی و فرهنگی و معنوی باشد ملاک جغرافیائی نمی توان برگزید و مناسبات افکار را با یکدیگر مهم تر باید شمرد. امروز وقتی سخن از فلسفۀ شرق به میان می آید دو معنی از آن ارده می شود. نخست فلسفۀ چین و هند و ایران باستان، دیگر فلسفۀ رائجۀ در عالم اسلام. – قسم اوّل با همۀ قدر و قرب و مقامی که دارد از موضوع بحث ما خارج است زیرا ارتباط این فلسفه با تفکر فلسفی ایران و محیط فرهنگی آن در قیاس با قسم دوّم بسیار قلیل است. قسم دوّم، یعنی فلسفۀ اسلامی، فلسفه ایست که با صرف نظر کردن از سوابق آن در اَقدَم ایّام در حدود قرن پنجم قبل از میلاد در یونان آغاز شد. بعد از فتوحات اسکندر در سواحل شمالی و جنوبی و شرقی مدیترانه انتشار یافت. از همین طریق در ممالک امپراطوری روم به صورت فکر غالب و شایع در آمد، دو دیانت مسیحیّت و اسلام که هر دو در همین محیط جغرافیائی ظاهر شدند با این فلسفه مناسباتی یافتند، این مناسبات گاهی به صورت مخالفت و خصومت بود و گاهی نشان از مجانست و مؤانست داشت. بدین ترتیب بود که فلسفۀ اسلامی بر مبانی فلسفۀ یونان با توجّه به عقاید مسلمین تأسیس شد و از طریق شمال افریقا و اندلس در قرون وسطی به اروپا رسید و رواج آن در این خطّه ادامه یافت تا در دورۀ رنسانس، یعنی حدود پانصد سال پیش از این، که به راه زوال رفت و جای خود را به تجدّد فکری و ادبی و فلسفی سپرد، درحالی که در ممالک اسلامی تا همین اواخر برخوردار از اعتبار بود. به همین دلیل اخیر، یعنی به سبب زوال اعتبار آن در مغرب زمین با ظهور فکر جدید اروپائی است که این فلسفه را با اینکه اساس یونانی دارد فلسفۀ شرق می نامند و ناظر به همین معنی است بیان بلیغ حضرت عبدالبهاء که در یکی از خطابات مبارکه در ذکر تقابل دو فلسفۀ شرق و غرب فلسفۀ یونان را در سلک فلسفۀ شرق آورده اند.